انگار مرده ام...
نمی دونم خوابه یا نه؟...
ولی فکر کنم واقعا مردم...آره، بدجوری سردمه...می گن فقط مرده ها اینجوری تن لرزه می کنن...خیلی سرده،لباسام کو؟ آخ...درد دارم...تمام بدن یخ زده ام درد می کنه...
اینجا کجاست؟ وای...تخت کناری چقدر شبیهمه...
اینجا هر جا هست با من قصد شوخی داره، آخه خودم و کنار خودم خوابوندن...اما نه، دو نفر دارن می آن سمتم...لباسای سفید تنشونه...چی کار می کنن؟ دارن می زنن...چرا اینقدر می چرخونن؟ سرده...می رم جلو، می خوام دستاشونو بگیرم نمیشه،
اینجا کجاست؟ هر کاری میکنم نمیشه، اون منم زیر دستاشون،
گفتم مرده ام! چه زود، تازه فهمیدم!، من مرده ام و حالا روحم، یه روح که قدرت هیچ کاری رو نداره، چقدر سرده، چه جای بدیه، همه پیش هم خوابیدن، هیچکی لباس تنش نیست، خجالتم کمتر میشه، دارن منو می چرخونن، مث یه بازی می مونه دارن باهام بازی می کنن؟ پس من چرا ساکتم؟ مث همیشه بازنده ام،چشامو هم باز نمی کنم آخه مرده ام دیگه، ولی اونا دارن بدجنسی می کنن، من سردمه، حواسشون نیست، من درد دارم، نمیفهمن ،بی انصاف ها! حالا دارن غسلم میدن، هیچ لذتی نداره، عین یه گوشت لخم محکم اینور و اونورم می اندازن که مثلا غسلم بدن، نفهمیدم چی شد که مردم؟!
داره گریه ام می گیره، نمی دونستم روح ها گریه می کنن ،آخه دردم می آد اینجوری پرتم می کنن و سرسری می شورنم، اینجا پنجره داره ،یه شیشه کوچیک، یکی به نظرم آشنا می آد...مادرمه کنارش هم آرامه است، آخ مادرم چه اشکی می ریزه،
مامانی گریه نکن، منو ببخش، من خیلی سعی کردم سرنوشتت و تکرار نکنم، آخ مامانی می خوام بیام بیرون، بغلت کنم با موهام بازی کنی، مامانی اینجا کجاس؟ نزدیکت میشم، منو نمیبینی اما من اشکاتو از پشت شیشه هم لمس می کنم، دلم برات تنگ شده ،مامانی جونم خیلی چیزا می خواستم که نشد، می خواستم شکست نخورم، چوب سادگیمو عین تو نخورم که نشد، راستی مامانم تو می دونی چرا من مردم؟ وای داره حالت بد میشه ،نمیتونم بگیرمت که زمین نخوری، از بس اونا بد میشورن عصبانی شدی، می رم بهشون بگم یواش تر نمیشنون،
آخ آرامه تو اومدی اینجا چی کار؟ نیومده هم میدونستم تنهام نذاشتی و رفیق نیمه راه نبودی، باور کن، آری توام نمی دونی من چرا اینجام؟ هنوز خیلی حرفها داشتم، نا گفته هام باز هم موند، یادته می خواستم باشم و نشد من چرا اینجام؟ دفترهامو وقت نکردم بهت بدم ولی اونا مال توئه، راستی وصیت هم نکردم چقدر کار داشتم باهات ،من چرا مرده ام؟ هنوزم انگار خواب نیست، گریه نکن کوچولوی عاشق من، کاش منو می دیدی، باز هم چشات قرمز میشه ها ،دارم ازت خجالت می کشم آخه من لباس تنم نیست، گرچه هیچ وقت هم لباس درستی نداشم، دیگه غصه نخور، نیستم که حرص بخوری ولی دلم برات تنگ شده، خیلی زود بود آخه! فینگیلی من یادت باشه خیلی کارها باید بعد من بکنی، خیلی جاها هم باید بری، همه اونجاها که با هم رفتیم و اونجاها که خواستیم بریم و نشد...نامه هامو یادت نره...یادت نره عشق سهم من که نشد اما تو همیشه عاشق بمون،
هدیه کجاست؟ باز این جوجوی من بی معرفتی کرد، نکنه می دونه چرا مردم و نیومده؟ آخه حالش هم بد می شد، هنوزم نگران تنفسش هستم، آرامه یه وقتی بذار ببرش دکتر، بچه ها از هم جدا نشینا... با هم پیش من بیاین که بدونم با هم هستین...
وای چرا از این غسالخونه بیرونم نمی کنن؟ دارم خفه میشم ،وای آرامه ببین خاطره هامو هم دارن می شورن، درد می کشم، درد رنج عشق و علاقه ام... بوی تعفن خاطراتم با اونا که خنجرو زدن داره حالمو بد می کنه، چه خوب که دارن از این خاطره ها سبکم می کنن...تموم میشه، پنبه ها رو دارن میذارن،تو نگاه نکن این سفید پوش ها هم نمی دونن چرا مردم،دیگه دارم می آم بیرون،روی یه تخت خوابوندنم،نمی دونستم روزه و اینهمه سرده ،ولی بد شد روی چشامو بستن ،خیلی هم شلوغ نیست، انگاری غریب مردم چون هیچکی نفهمیده چرا مردم!
آخی هدیه رو ببین... چه آروم داره اشک میریزه، عزیزکم... هیچ وقت نفهمیدم چقدر دوسم داره؟ فقط می دونستم با خنگیم دردسرشم... کاش صدامو میشنیدین، دلم خیلی تنگ شده براتون، بقیه دوستام هم اومدن ،چقدر دنبال یه فرصتی بودم همه دوستام اینجوری دور هم جمع بشن...
دارم اشتباه می بینم؟ همشون اومدن... آره خودشونن، نکنه می دونن چرا مردم؟ گرچه بعضی هاشون بد جوری روحم و احساسم و کشتن، حالا اومده بودن چیکار؟نکنه اومدن واسه حلالیت؟ از من...من دستام خالیه، دیده نمیشم اونوقت اینا اومدن واسه چی؟ اینجام راحتم نمی ذارن، اومدن واسه انجام وظیفه، دلم می خواست می دونستم چه حالی دارن...
آرامه تو خبرشون کردی؟ همشون با هم! همه اونایی که از هم پنهانشون می کردیم، همه اونایی که هر کدوم یه تیکه روحم و بردن و با هزار زخم پس آوردن، براشون تعریف کن جای زخماشون تو غسالخونه هم نرفت... اومدن چیو ببینن؟ رفتنمو؟ واسه هیچ کدوم کم نذاشتم و خوب جوابمو دادن، اونا سهمشونو گرفتن، واسه چی اومدن؟بازم سردم شد، چهره هاشون خاطره هاشونه، وای خسته ام... کجا می برنم؟ داداشم، امینم هم هست، اومده بدرقه خواهرش،قربون اشکات بره خواهر، اینقدر مرد گریه نکن می شکنم، می بینی همه اونایی که با هم حرفشونو می زدیم اومدن، عصبانی نشی ها، من حق همشونو دادم، عزیزکم، دادا... تنهام نذاری ها... دلم می گیره ،
اون گوشه که همه دارن نماز می خونن پدرم وایساده... آخ پدر، بابا... چقدر بود که نگفته بودمت... منو ببخش بابا، خیلی تلاش کردم نازنین خوبت باشم، پاک... خالص... معتقد... روزگار بد کرد، بهم سیلی که تو باید می زدی رو زد و...هیچ وقت بهت نگفتم اما خیلی دوستت داشتم و دارم، همیشه هم منتظر خوندن شعر های عمادرام با صداتم...
راستی امین، بابا... چی شدکه من مردم؟ مگه خواب نبود؟ وای چقدر طول کشید، چی کارم می کنن دیگه؟ سردمه و همش دارم حرف می زنم مث اینکه دیگه آخرشه، ببین چه گودالی انتخاب کردن، عمیق، بزرگ، تاریک... گریه نکن مامانم، هدیه، آرامه رو آروم کن... امین، بابا روحواست... یواش، یواش خاکم بریزین... نفسم نمی آد... اینا اومدن اینجا که چی؟ همشون با هم؟ با خاطره ها؟ دست بردارین، مگه نگفتی برم؟ مگه نگفتی دیگه وجود نداره واسه چی اومدی؟برای مرگم کسی علف خورده فرض نشد... باور کن، کشتیم...کشتیم...تو چی؟ اومدی تقاص بگیری؟ دارم میرم که پس بدم دیگه...نزدیک بودی و محرم... با همه بازی هات و دروغ هایی که شنیدم، وای با همتون حالا که دیر شده حرف ها داشتم، آرامه ببرشون... دارم خفه میشم... نمی تونم... اون یکی هم هست، تو هم نفهمیدی چه جوری مردم؟ دیدی بزرگ نشدم! آخر دیدی فسقلی موندم و فرصت نشد بزرگ شم!... یادمه این راهو با هم اومدیم... تنها هم که شدی بیا، شعر بخون... فکر می کنی می رم پیش خاله؟ خاک هم سرده... بابا دستاتو بده... مامانی من می ترسم... آره ترسیدم... بچه ها منو حلال کنین... دارم میرم... درد دارم... دارین ازم کنده می شین... اونا چرا اومدن؟ اونا غریبه ان... نفس هاشون، گرمای تکرار حرفای مثل همشون... سرده، حالم داره بد... میشه صبر کنین... دارم میبینمش... اومد... بالاخره اومد... بعد اینهمه دلتنگی... چرا اینقدر دیر؟ کی به اون خبر داده؟ چقدر تحقیر شم؟ نه وسیله پدیرایی، نه چهره درست و حسابی... جرزن... اینجا اومدی که ثابت کنی هنوزم بهترینی؟ یادم اومد همین چند وقت پیش ها به آرامه گفتم" به عشق همه چی بخشیده میشه"... تو چی؟ می بخشی؟ اینا رو میبینی؟ جای تو پر نشده هنوز و نمیشه... چرا دیر اومدی؟ انتظارم و اینجوری تموم کردی بی انصاف؟ اشک چشماتو درد می آره... جان جان از دست رفته ام غمگین نشو... سرده... مث احساس تو...
خاک راهمو گرفته... دیگه نمیبینم... صدا می آد و ضربه های انگشت می خوره...
انگار مرده ام...نمی دونم خوابه یا نه...نمی دونم...کاش...نمی دونم...
" هر که شد محرم دل در حرم یار بماند "
" نازنین"
نوشته شده توسط آنه در پنجشنبه 10 اسفند1385 ساعت 0:7 | لینک ثابت |
