"ديگه دلم با هيچ كدومتون نيست...چيني بند زن سالهاست كه ديگه دلاي شكسته رو بند نمي زنه...
دوسش داشتم، اين جمله رو ميگم، فكر نمي كردم يه روزي دچارش بشم حالا:
" به غم چنان دچارم كه غم دچار من است"
فكر نمي كردم خواستن ماندني هايت خودخواهي است، فداكاري كجاي رفتن توست؟...از بودنم گذشتم كه كنار هم بودن سرنوشتمون بشه اما انگار اينم خودخواهيه...حالا ديگه دوست داشتن شده كافي نه لازم! اين تبصره جديد قانون علاقه است كه من نميدونستم...گناهم هميشه نا آگاهي بود و تو خسته از تربيت من...
منم خسته ام، اونقدر كه ساعت ها متر كردن پارك لاله و خيابوناي بي احساس تهران رو نمي فهمم...حتي دست كشيدن به شمشادها و نفس زدن بين اونا كه عادتم با نوك طلا بوده رو هم نمي فهمم...ديگه دلگير نميشم اگه مگنوليا تو آبي كمرنگش غرق شده و بي رنگي منو نميبينه يا حتي ديدن جاي خاليش رو نيمكت كناريم تو ايستگاه همميشگي اذيتم نمي كنه...گم شدم، وسط يه عالمه راه و بيراه گم شدم، دارم مي جنگم كه رها نشم از تو و نبينم اون طرف تر مرهم زخم هام كنار گذاشته شده، نبينم ديگه حتي برام ديدن عشق هم دست نيافتني نيست...يه عالمه حرف دارم، اين جاي من نيست، دويدن دنبال سرنوشت شده تقدير دل و حكم قلبم...يادم نمي اد كنار آمدن كدامين آرزو چادر زده بودم و كي غافل شدم كه طوفان زد و باختم...حالا بي پناهم و كوله بارم فقط خاطره است...به سرم زد همشونو بريزم تو سطل آشغال خاطره ها و سبك شم اما نشد، به سرم زد بسوزونمشون و خاكسترشونو بريزم رو سرم و نشد...مي دونم اكه خاك گور هم پاشيده شه نه من دلسرد و نه اونا فراموشم ميشن...گفتن كه بدي تكيه كردن روز نبودن تكيه گاهه و حالا من گرفتار و در به در پناه و تكيه گاه گم شده ام و منتظرم...انتظار واژه عزيز و عجيني شده برام...
گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود، براي روزهاي سكوت و آرومم، براي روياهاي كوچك و آرزوهاي بزرگم، براي قهقهه هاي مستانه ام از بازي روزگار و عشق...براي تنهايي هاي بي غصه ام....
اين روزها- پاييز را مي گويم- اتفاق هاي عجيبي دلشادم مي كنه، ديدن هياهوي بچه ها كه از مدرسه تعطيل ميشن، قدم زنان بودن پيرمرد با همسر پيرش و شنيدن يواشكي جمله هاي عاشقان تازه شروع كرده...انگاري هيچ غمي نداري و تنها نيستي حتي ميون يه غالمه پيام كوتاه كه ميگه ديگه وقت نبودنمه...هيچي نمي فهمي...مث يه سنگ كبود كه آب روش جاري بشه و اگه بشكافه تقصير سنگ نيست...هميشه وقتي دنبال گوش شنوايي مي بيني پاي درد دل نشستي و يادت ميره مي خواستي حرف بزني، مي خواستي باشي، چيزايي مي خواستي كه همشو ازت دريغ كردن...حالا
" از ميان شكل هاي هندسي محدود به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد"
روزاي خزونو دارم با سكوت خدا سپري مي كنم و بهش رسيدم، سكوتي كه حتي بامزي هم فهميد و من خنديدم...سپيده گفت: صدات كه خوب و شاده، گفتم چه نشستي كه آهن شدم و نگران ضربه هاي آخرم...حالا من ميگم عادت كردن به تنهايي از خود تنهايي سخت تره و
عادت مي كنيم...عادت مي كنيم....عادت ميكنيم...
نازنين
نوشته شده توسط آنه در شنبه 19 آبان1386 ساعت 23:26 | لینک ثابت |

