تبليغاتX
روزگارمان
ببار ای نم نم باران...دلم تنگه...

دفعه اول با خودم اومدی دانشگاه و بهت نشونش دادم...

دفعه دوم عکسهاش دستم بود و دیدیش...به جای تبریک به تلاشم، گفتی: مطمئنی واسه خودت اومده؟ تو دلم ازت ناراحت شدم...با خودم گفتم می تونستی چند روز بعد بگی نه اینکه اولش بزنی تو ذوقم!

دفعه سوم چتم و باهاش خوندی...اومدی پیشم و کنار خنده من از به واقعیت پیوستن حرف تو و رفتنش ، مردونه گریه کردی...

دفعه چهارم نوشته هامو خوندی و لبخند زدی و گفتی: تا کی؟ نمی فهمم.

بعد از اون نگران شدی...نگران از شلوغی دور و بر من و انواع آدمای رنگین که من نمی دیدمشون...بهت گفتم به من اعتماد کن...سکوت کردی

من به این رفتن ها و جا گذاشتن سهمم تو بخشی از سرنوشت عادت داشتم و تو نه...

مدت ها از همنشینی من و تنهاییم می گذشت و تو نبودی...دیوار به دیوار اتاق هم بودیم و بین خنده های تو از شنیدن حرف های عاشقانه و گریه های پر از نبودن من فاصله ها بود...

صحبت گذشته ها نیست...نگرانی هات رو دوست دارم...بیمی که از آینده من در چشمان توست، آشناست...من به حرمت این بیم و نگرانی ها ایستادم...تو دویدن پر سرعت دیگران من توقف کردم و نمی خوام که برم...نپرس چرا...هنوز از یه عشق ناکام اندک خاطراتی برام مونده که لحظه های سخت رو شیرین و پر کنه...از حضور آدم ها نترس...با دعای من این حضور سایه وار فقط سایه می مونه...از دل کوچیک و احساسات منهم واهمه نکن...آدما یکبار فرصت همه چی رو دارن و من این فرصت را عاشقانه باختم...ببین چطور من و خدا به قسمتم و رفته ها و نا گفته ها می خندیم...تو هم بخند و به من امید بده که هستم و امانت دارمی...من یکبار همه چیو از دست دادم و مردم...دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم...حتی زمان سادگی هم گذشته...هنوز خودمو با یک فریب عاشقانه گول می زنم و قشنگه...

ببار ای نم نم باران...دلم تنگه...

از وقت نموندش حصاری تنیدم و نشستم به نظاره...دور این حصار آدمایی هستن که تکه ای از خاطرات پر آرامش من هستن...به قداست خاطره ها و خوبی هایشان نگهشون داشتم نه بیشتر...غصه تنهایی یک لحظه است...شیطنت های زندگی رو بازی زندگی ندون...به شرارت های دختری من فرصت بده...یه روزی این شوخی های ۲۰ ساله بزگ میشه و فراموش...به خنده های از ته دلم و بازیگوشی هام امان بده...اجازه بده این رویاها نوازش شبم بشه که از کابوس هام بی خبری... از اینکه تو امتحان خدا رفوزه شدم بی خبری...فرارم از رایحه آشنایش و خاطراتش رو نمی دونی...راه فراموشی همین صبر و ایستادن است...نگو به چه بهایی...من بها و بهانه ام هر دو با هم راهی سفرن...

امانتدار من...بعد خدا ، امانتم بدار و کنارم باش...نگران سهم من از زندگی نباش...اون بالا یه خدایی دارم که دستاش تو دستمه...از اون بخواه هرگز دستامو تنها نذاره...هرگز...

                                                                                                    "نازنین"

نوشته شده توسط آنه در یکشنبه 10 تیر1386 ساعت 12:26 | لینک ثابت |