پشیمان و سرافکنده مثال بید مجنونی که از خجلت همیشه سر به زیر دارد، تو روزی... باز می گردی!
با هزاران گفتنی در دل، به سویم باز می گردی!
زمانیکه تو را چون ساغری خالی و بشکسته به کنجی افکنند، پشیمان باز می گردی!
شوق دیدار مرا داری ولیکن شرم نگذارد !
به چشمانت نگاه می کنم اما نمی خواهم تو را چون پیش...!
سراپای تو را بی اعتنا خواهم نگاه کرد!
دلت خواهد شکست روزی .... آنسان.... که بشکستی دل ما را !
به وقت رفتن از پیشم ،
چنان ...بی اعتنا خواهم گذشت از تو
که از سردی آن ، قلب تو یخ بندد!
اگر همپای هر چه آسمان گریی،
محال است اینکه بتوانی تو ... جایی در دلم یابی!
محال است اینکه بتوانی، دل زار مرا ...مایل به خود سازی!
ندارم نفرتی از تو... ولیکن....
آنچنان آزرده دل هستم که حتی گر خدا خواهد،
نخواهمت دیگر ای دوست...!
دلت خوش بود...
دلت خوش بود که زیبایی
دلت خوش بود به هر کاری توانایی
دلت با وعده هایی از رقیب خوش بود
دلت خوش بود که هر سازی که بنوازی، برقصند خرد و پیر با آن
گمان کردی فلک همواره می گردد به کام تو
گمان کردی که چون بالانشینی همچو گل،
خاری دهی ما را که چون خاری؟!
گمان کردی خدا نادیده می گیرد، چه ها با حال ما کردی؟!
شب سر در گریبانی ندانستی چه کاری می کند با دل...
کنون سر در گریبانی؟!
پشیمان روزی آخر باز می گردی
نگاهت ملتمس از من طلب دارد
ببخشایم هر آنچه کرده ای با ما
به من گویی:
سرم بشکن، دلم بشکن، غرور شرقی ام بشکن، ولیکن عهد خود مشکن، چنان بی اعتنا مگذر !
به سویت آمده ام
وامانده ام دیگر
کسی را جز تو نشناسم...
پشیمان روزی باز می گردی
جهنم را همین دنیا به چشم خویش می بینی
جهان را مالکی باشد خدا نام
نمی بخشد اگر دل بشکسته ای را بشکنند باز...
پشیمان روزی باز می گردی
یقین دارم تو روزی باز می گردی...
" نازنین"
نوشته شده توسط آنه در سه شنبه 15 خرداد1386 ساعت 0:30 | لینک ثابت |
