تبليغاتX
روزگارمان
...خاطره ، زمان ، عکس ، شادی ، گریه ، من ، تو ، ما
همش منتظر بودم تا یکی از پای این سیستم بلند بشه و با خیال راحت بتونم بنویسم! آخه بخش فرهنگی روزنامه سه تا سیستم بیشتر نداره. منم امروز نتونستم لب تاپ بیارم! سنگینه، برای وقتی وسیله نداشته باشی! این سیستم هم space درست نمي‌گيره. اينو مي‌گن شانس...

***

خوابم مياد ديشب تا ساعت ۳ بيدار بودم، دروغ گفتم ۲ بود. اما پريشب تا ۵ صبح بيدار بودم. (باوركن راست مي‌گم) بعد از تلفنم با باهوش، احساس كردم دلم مي‌خواد فيلم ببينم، براي بار سوم ۲۱ گرم ديدم... بازم براي بار سوم بازي بنيسيو دل تورو منو ديوانه كرد!

***

ديروز عيد قربان بود، همه تعطيل بودن، غير من! طبق معمول نشد برم خاله  رو ببينم، به جاش مطلب آشپزباشي گرفتم. ماشين نداشتم! حرصم گرفته بود. نازنين هميشه مي‌فهمه وقتي من حرص دارم، چطوري مي‌تونه آرومم كنه! نشستم پشت ماشين بابك! عجب حالي داد! دنده اتوماتيك... جاي شما خالي...

***

بازم ديشب عيد قربان بود، با بابك و نازي رفتيم اسپرسو خورديم با دونات! من يه فنجون قهوه ترك هم خواستم. تولد يه دختره بود. مي‌خواستن عكس دست جمعي بگيرن،من داوطلبانه از اونا عكس گرفتم.

***

فنجون قهوه‌ام خيلي خوشگل بود. دلم مي‌خواست با خودم مي‌اوردمش! توش يه دنيا تصوير افتاده بود. همه او هيبت‌ها رو ديدن. تصوير يه آقا (شايدم به قول بابك يه معصوم) با يه عالمه زن و مرد پشتش! محرم نزديكه... تو دور...

***

هنوز ديشبه و عيد قربان، كيك تولده اون دختره رو نتونستيم بخوريم! سير شده بوديم، بابك كيك رو نصف كرد و ريخت تو ليوان چاي من تا دل اون دختر تو روز تولدش نشكنه!

***

توي كافي شاپ همه بابك روتحويل گرفتن! مي‌خواستم رو كنم به كافي شاپ من و بگم: "آقا شما فقط بازيگراي مشهور رو تحويل مي‌گيرين؟ يا اينكه بازيگراي خرده پا مثل ما رو نمي‌شناسين؟" اما نگفتم، چون نازنين از ته دل خنديد و من از خنده اون خنده‌ام گرفت. بابك سرخ شده بود.

***

ديشب گفتي ۳ تا بدي ازم بگو و سه تا خوبي! ۲ تا بدي بيشتر ازت نتونستم بگم. يه خوبي ازت گفتم كه ساكت شدي! چون خوبي توواقعا خوبه! سكوت تو بازم براي من يكي از همون خوبي‌هاته...

***

شايد تجربه‌ات رودوست نداشته باشي اما من دوستش دارم، چون براي من لذت بخشه. لذت در كنار كسي كه خيلي خوب بلده چطوري حرف بزنه

***

تصميم نازنين براي پراگ جديه! اونقدر كه بابك مي‌گه تو بري پراگ نمي‌توني جز اسپرسو تو اون سرما چيزي بخوري! يعني قبلا حرفاشونو زدن..!

***

من عزمم رو جزم كردم، برم هند. اما چه مي‌شه كرد كه كلي كار دارم!بي‌خيال ايتاليا شدم تا بعد از عيد.

*** 

به عقيل گفتم مي‌برمت اسكي. بايد ببرمش! راهش كه مهم نيست، وقت ندارم...

*** 

شب از خورشيد پر مي‌شه! اما نشد كه اين دفعه همراهشون باشم! اينم خودم خواستم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 17:27  توسط آنه  | 

امروز خيلي گذري اومدم اينجا! وقتي ميون اين همه مشغله بياي دفتر تا كاراي عقب مونده رو تمم كني، اما مغزت ياري نده! اينترنت بهترين راهه تا حسابي حالتو عوض كني. دلم تنگ شد يهو ، اما يادم افتاد كه واسه نوشتن تو اين وبلاگ وقت نداشتم! خيلي شلوغم، خيلي! اين همه كار و اين همه آدم!

****

ديشب ترافيك بود، خيلي زياد! بارون اومده بود... بازم خيلي زياد... ترجيح دادم به جاي اينكه تو اين ترافيك پشت كلي چراغ قرمز و بوق ممتد ماشينا بمونم، از تصادف احتمالي هم فرار كنم و كيفم رو بردارم، hands free رو بذارم تو گوشم، پياده تا خونه راه برم و وسعت سبز رو به ياد تو گوش بدم. اين شعر براي تو گفته شده، براي من و تو...

**** 

چقدر راحت و زود روزا مي‌گذره، چقدر حالم خوبه، چقدر هوا خوبه، پاييز فصل خوبيه، فصل منه، وقتي ماله منه مال تو هم هست! خودت مي‌گي من و تو نداريم! من و تو باهم چقدر پاييزييم... بارونيه باروني... بدون توجه به اينكه تو متولد بهاري! تو خود بهاري! بهار من....

****

نوشتن اين روزا ديگه برام بهترين كاره، هرچي تو مغزم مي‌گذره رو مي نويسم! بيچاره «تهران امروز» كه حسابي بايد اين دست نوشته‌هاي منو تحمل كنه. اين روزنامه رو دوست دارم... هم جو ش رو هم خودشو. هم حتي قاليباف رو... نزنيد منو.. خوب دوستش دارم، بهتر از خيلي‌هاست!

****

كار تلويزيون رو هم دوست دارم، اما استرس داره، خيلي زياد! بعد از اينكه شبكه يك رو ترك كردم، فكر نمي كردم واسه اين رسانه بي نمك بخوام كار كنم! بازم دست تقدير همه چيز رو تغيير داد. امان از اين تقدير.. چقدر خوبه كه خودمو سپردم دستت...

****

بازم مي‌خوام برم سفر، تازه داره بهم خوش مي‌گذره، اين دفعه برم ديگه معلوم نيست كي برگردم! همه جا خوشگله، به وقتش واستون سفر نامه هم مي‌نويسم! اما يه كمك كنيد، نازنين مي‌گه سفر بعدي بريم پراگ، آني مي‌گه هند، من مي‌گم ايتاليا. كدومش باشه خوبه؟

****

يه فرش ديدم واسه اتاقم، صورتيه، يه عالمه هم گل‌هاي رنگي رنگي داره، خيلي خوشگله، به رنگ جديد اتاقم مياد، اما ۳۲۰ تومنه! خيلي هم بزرگ نيست! همه مي‌گن الان وقتش نيست! نمي‌دونم بخرمش يا صبر کنم، M.V.M رو  206 كنم؟

****

بايد برم، اين تلفن دفتر هي زنگ مي‌زنه نمي‌ذاره يه كم فكر كنم! بايد برم مصاحبه! اين مصاحبه‌ها هم ديگه كم كم تموم مي‌شه! مگه نمي‌بيني! شبا تلفنم خاموشه! ديگه كار جداست، زندگي جدا، آخه دوست ندار(ي)(ه)(م) اينجوري باشه :))

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 17:33  توسط آنه  | 

تو را جا می گذارم

پشت هرم گرم نفست بر گونه هایم

پشت لرزش اشکات بر دستانم

پشت پیغام عاشقانه ات بر چشمانم

تو را جا می گذارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 20:47  توسط آنه  | 

چند شب پيش، وقتي كارم تموم شد كه ساعت نزديكاي 10 بود و راه من تا خونه پر از تاريكي و هيجان اينكه نكنه يه وقت يه لولو خرخره‌اي خر من رو بگيره! شريعتي مثل هميشه شلوغ بود و اما اين دفعه اين ترافيك باعث دل‌خوشيم شده بود كه مي‌تونم امن و راحت به سر مقصد منظور برسم. نزديكاي ساعت 10:15، رسيدم به تقاطع پل شريعتي و اتوبان صدر.

دلم خوش بود كه مثل هميشه توي صف عريض و طويل ماشين‌هاي شخصي يا تاكسي منتظر مي‌مونم و به اتفاق آدام‌هاي ديگه سوار ماشين مي‌شم. آدم‌هايي كه هر كدومشون يا كارمندن يا كارمند!!! اما وقتي ديدم بر عكس هميشه اين دفعه خبري از دفعه‌هاي قبل نيست دلم هري ريخت پايين كه «اي واي حالا نصفه شبي چطوري و با چه ماشيني بايد برسم به خونه؟!» چند دقيقه‌اي از تنها بودن من زير پل و بوق ممتد ماشين‌هايي كه هر كدوم براي وارد شدن به اتوبان پر از ترافيك باهمديگه مسابقه‌اي راه انداخته بودند، نگذشته بود كه دو تا كارگر افغاني كنار من ايستادند! يكي از اونها مدام من رو نگاه مي‌كرد و يه لبخند محو موذيانه نثارم مي‌كرد، تا جايي كه مي‌شد، سعي كردم خيلي عادي باشم و اصلا چشمم رو بهش نندازم. خدا خدا مي‌كردم كه يه وقت با من هم‌مسير نباشن، كه يك آقاي تنومند با سبيل‌هاي پر پشت به ما نزديك شد.

در همين گير و دار كه يه نگاهم به ساعت‌ام بود كه ده و نيم رو نشان مي‌داد و يك نگاه‌ام به آدم‌هاي اطرافم، بالاخره راننده‌ پرايدي دلش به حال ما سوخت و نگه داشت. مسير‌ها يكي بود! در حقيقت مسير ديگه‌اي وجود نداره، جز رفتن راه مستقيم! مرد سيبيلو، در جلويي پرايد رو باز كرد و شيرجه وحشتناكي به روي صندلي كمك راننده زد، ياد مسابقه صندلي بازي، زمان بچه‌گيام افتادم! هركسي زودتر براي نشستن قبل از توقف موزيك اقدام مي‌كرد، برنده مسابقه بود! درب عقب ماشين رو باز كردم و با نگاهم، دو تا كارگر افغاني رو هل دادم توي ماشين! چشمتان روز بد نبيند، از قضا همون آقاي افغاني كنار من نشست كه نگاه‌هاي هيزش رو تا چند دقيقه پيش داشتم به زور تحمل مي‌كردم، تا جايي كه مي‌شد سعي كردم از اين مرد فاصله بگيرم و مثل يه تيكه لواشك كه روي پلاستيك مي‌چسبه، به شيشه ماشين بچسبم! اما پاهاي روي زمينم رو چي كار مي‌كردم؟! خيلي نگذشته بود كه احساس كردم يه چيزي خيلي آروم داره روي كفشم كشيده مي‌شه! سريع پايم رو كشيدم و يه نگاه خيلي تلخ و عصبي به مرد افغاني كنارم انداختم. توي دلم تمام فحش‌هاي عالم رو به اون كه چطوري به خودش اجازه اين كارو مي‌ده و خودم مي‌دادم كه چرا به فكرم نرسيد كه يه آژانس بگيرمو راحت و بي‌دغدغه به خونه برسم؟

هرچي دعا و صلوات بود خوندم تا بالاخره جايي كه بايد پياده مي‌شدم، بهم چشمك زد، خيلي سريع گفتم: «آقا، زير پل عابر، پياده مي‌شم» خوشحال بودم كه سالم رسيدم و از شر اين استرس و اين كارگر رهايي پيدا مي‌كنم كه دوباره همون حس سراغم اومد، حس اينكه يه چيزي روي پنجه پام مي‌لغزه. ديگه نتونستم تحمل كنم و تمام شرم و حيايي كه مادرم هميشه تو بچه‌گي‌هام بهم ياد داده بود، تا اينجور موقع ها داشته باشم رو كنار گذاشتم و با صداي بلند و يه كمي هم لرزان گفتم«آقا ! پاتو جمع كن! هر چي من هيچي نمي‌گم، خجالت نمي‌كشي؟!» راننده كه داشت راهنما مي‌زد تا زير پل نگه داره و مرد جلويي با نيمچه فرياد من توجهشون جلب شد!

افغاني از همه چيز بي‌خبر، با رنگ پريده و اعتراض گفت«چي مي‌گي خانم؟!» در همين لحظه راننده ترمز كرد و من احساس كردم كه دوباره روي پاي من داره يه چيزي كشيده مي‌شه. افغاني با مسير نگاه من، به پايين نگاه كرد! دلم مي‌خواست زمين دهان باز كنه و برم توش! يه بطري خالي آب ! سر بطري به طرف پايين بود و با هر تكان ماشين، در دست‌انداز‌هاي اتوبان، به پاي من مي‌خورد! افغاني كه حالا متوجه اشتباه من شده بود شروع كرد به كولي بازي در آوردن كه:«چشاتو باز كن بعد حرف بزن! يعني كه چي تهمت مي‌زني؟ اينو نمي‌بيني مگه؟ مگه من مرض دارم آخه؟»نمي‌دونستم بايد چي‌كار كنم؟! از وضعيت پيش اومده خنده‌ام گرفته بود، پول رو به راننده دادم، فقط تونستم بگم «باشه آقا ! شما راست مي‌گي» پياده شدم. چند ثانيه‌اي توي بهت بودم، از اشتباه و پرويي خودم خنده‌ام گرفته بود... وارد منظريه شدم و از ته دل تا دم در خونه خنديدم...

+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 0:24  توسط آنه  | 

برای من یکی که ۳ عدد مقدسیه!

تویی که این وبلاگ رو می خونی، بدون که ما فراموش کردیم حتی سه سالگی وبلاگمون رو تبریک بگیم! میبینی؟ همه جیز عجیب پیش می ره! اونقدر که نمی دون الان کجائیم!؟! شما میدونید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 23:45  توسط آنه  | 

نگران نباش

اشکال از خطوط قلبی تو نیست که نمی گیره

دل دل می کنی و خط ها طپش های تو رو نمی شنون

مهم نیست اونا مسافت و فاصله رو نمی فهمن و

 میگن «موجودی حساب شما رو به پایانه»

بالاخره  موفق می شی

آخه شب تولدشه و تو سیندرلا شدی

نمی خوای بیشتر از یک دقیقه از 12 بگذره

خیلی دوره اما تو بازم می خوای اولی باشی

2:10 کافیه واسه یه تبریک عاشقانه؟

 نمی خوای بوق ممتد را بشنوی

تمام دوستت دارم هایت با صدای

«موجودی حساب شما به پایان رسید»

 بغض می شود و توی لعنتی

بی اعتبار میشی...

                                                                           نازنین

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 0:45  توسط آنه  | 

هوای بارونی و صدای خداحافظی تو

 

هوای بارونی و صدای در هم شکستن همه خاطرات عاشقانه من

 

خواستن حلالیت تو و ذره های عشق من که به تو حلال شده

 

حالا مهر فارغ اتحصیلی من با مهر ویزای تو یکی شد

 

و شاید هرگز چهار شنبه بارونی خرداد و ساعت 3:25 از یاد من نره

 

از وداع های طولانی بدم می آد

 

خداحافظ رفیق و تنها “یادواره هجده سالگی” 

 

                                                                                            نازنین

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 11:50  توسط آنه  | 

خاطره ها چشم می خورند و

تخته ای برای دستان تو نیست

خنده ها اشک می شود و

 فرصت تکراری نیست

 تصویرها دهن کجی می کنند و

تو تنها می مانی

تنها...

                                     «نازنین»

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 18:27  توسط آنه  | 

تولدم سلام...خوش اومدي...

چرا ناراحتي؟ نكنه از اينكه باز هم غريبانه متولد شدي و غريب اومدي دلخوري؟ سرتو بالا بگير اينبار عشق به تو لبخند زده و تبريك گفته...باز چته؟ منتظر بودي؟ ديگه منتظر چي؟ منتظر كي؟ خسته نشدي؟ من جاي تو صبرم تموم شده، تو هم بي خيال شو و بگذر...چي؟ نمي توني؟ چرا؟...

مي دونم بازم اوني كه مي خواستي نشد...مي دونم خاطره هاي غريب و گمشده اي از به دنيا اومدنت داري...چرا گريه مي كني؟ تو كه ديگه عادت كردي...خيلي وقته اشك نريختي، حالا روز ميلادت؟ حيف نيست؟ چرا نمي گي ته دلت چه خبره؟ چرا حرف نمي زني؟ دلزده نشدي از يه عالمه حرف تلنبار شده؟ كي مي خواي اينا رو بگي؟ نگو به وقتش كه منو نمي توني فريب بدي...داري بزرگ مي شي، الان خيلي ها آرزوي بزرگي و سن تو رو دارن...به بچه ها و كودك ها نگاه كن...باز كه بغض كردي، دوست داشتي جاي اونا بودي؟ جاي اونا هم كه بودي همين الانت رو مي خواستي....چرا روتو برمي گردوني؟ نكنه از منم دلخوري؟

حق داري...اينجا رو بهت حق مي دم...من هيچ وقت كاري برات نكردم...هديه من به تو هميشه غصه بوده و حسرت...مي دونم حسرت خيلي چيزا رو داري...مي دونم تو اين روز عين بچه ها حسرت خيلي چيزا به سرت مي زنه...مي دونم الان مدت هاست نه شمعي برات روشن شده نه ازت خواستن فوتش كني...بميرم برات كه حتي ازت نخواستم دعا و آرزو كني...تو كه مي دوني آرزوي تو با من سرابه...به چي دلخوشي؟ مي دونم برات دستي نزدن، جيغي نكشيدن، هورا نكردن و تو غرق نشدي...شاد شدي ولي غرقش نشدي...يه چيزي رو كم داري نه؟ اينقدر مظلوم منو نگاه نكن، چقدر مي خواي به رخم بكشي كه حقيرم و مقصر...نمي خواد خاطره هاي بد تولدات رو بهم بگي، مي دونم اصلا نمي خواي همون يه باري كه هديه غير رو گرفتي به ياد بياري...حق داري....

من براي تو اشتباه كردم، كاش به روز اومدن تو نرسيده تموم مي شد...سرتو برگردون منو ببين، بذار از همه خاطره هات همون يه باري كه تو خيابون تنها متولد شدي كنار ماگنوليا يادت بياد...يا همون باري كه تو سياه و سپيد شگفت زده ات كرد...مي دونم دلتنگ ماگنوليا تو لحظه هاي امسالي...گريه نكن، بر مي گرده...خيلي ها وقت انتظار تو بر نمي گردن

اينا رو ياد بگير، ديگه 22 ساله اومدي، بزرگ شو، بزرگ ببين، دلتو از خواسته هاي ميلادت بزرگتر كن براي تو هيچ اتفاقي نمي افته...از تمام دلتنگي ها و غريبي ات بگذر، تو خدا رو داري با دوستاي خوبي كه هرگز تو اين لحظه ها تنهات نذاشتن...يه روزي خودت اومدنت رو براي خودت سورپرايز مي كني...براي خودت كيك بگير، شمع بذار، روش بنويس تولدم مبارك و هي دست بزن، جيغ بكش، گريه كن...داد بزن و گريه كن و كنار ختطره هاي نداشته ات عكس بگير...بگذار هميشه تنهايي بزرگت كنه...حالا بازم منو ببين...

تولد 22 ساله سلام

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 10:43  توسط آنه  | 

 "ديگه دلم با هيچ كدومتون نيست...چيني بند زن سالهاست كه ديگه دلاي شكسته رو بند نمي زنه...

دوسش داشتم، اين جمله رو ميگم، فكر نمي كردم يه روزي دچارش بشم حالا:

                                       " به غم چنان دچارم كه غم دچار من است"

فكر نمي كردم خواستن ماندني هايت خودخواهي است، فداكاري كجاي رفتن توست؟...از بودنم گذشتم كه كنار هم بودن سرنوشتمون بشه اما انگار اينم خودخواهيه...حالا ديگه دوست داشتن شده كافي نه لازم! اين تبصره جديد قانون علاقه است كه من نميدونستم...گناهم هميشه نا آگاهي بود و تو خسته از تربيت من...

منم خسته ام، اونقدر كه ساعت ها متر كردن پارك لاله و خيابوناي بي احساس تهران رو نمي فهمم...حتي دست كشيدن به شمشادها و نفس زدن بين اونا كه عادتم با نوك طلا بوده رو هم نمي فهمم...ديگه دلگير نميشم اگه مگنوليا تو آبي كمرنگش غرق شده و بي رنگي منو نميبينه يا حتي ديدن جاي خاليش رو نيمكت كناريم تو ايستگاه همميشگي اذيتم نمي كنه...گم شدم، وسط يه عالمه راه و بيراه گم شدم، دارم مي جنگم كه رها نشم از تو و نبينم اون طرف تر مرهم زخم هام كنار گذاشته شده، نبينم ديگه حتي برام ديدن عشق هم دست نيافتني نيست...يه عالمه حرف دارم، اين جاي من نيست، دويدن دنبال سرنوشت شده تقدير دل و حكم قلبم...يادم نمي اد كنار آمدن كدامين آرزو چادر زده بودم و كي غافل شدم كه طوفان زد و باختم...حالا بي پناهم و كوله بارم فقط خاطره است...به سرم زد همشونو بريزم تو سطل آشغال خاطره ها و سبك شم اما نشد، به سرم زد بسوزونمشون و خاكسترشونو بريزم رو سرم و نشد...مي دونم اكه خاك گور هم پاشيده شه نه من دلسرد و نه اونا فراموشم ميشن...گفتن كه بدي تكيه كردن روز نبودن تكيه گاهه و حالا من گرفتار و در به در پناه و تكيه گاه گم شده ام و منتظرم...انتظار واژه عزيز و عجيني شده برام...

گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود، براي روزهاي سكوت و آرومم، براي روياهاي كوچك و آرزوهاي بزرگم، براي قهقهه هاي مستانه ام از بازي روزگار و عشق...براي تنهايي هاي بي غصه ام....

اين روزها- پاييز را مي گويم- اتفاق هاي عجيبي دلشادم مي كنه، ديدن هياهوي بچه ها كه از مدرسه تعطيل ميشن، قدم زنان بودن پيرمرد با همسر پيرش و شنيدن يواشكي جمله هاي عاشقان تازه شروع كرده...انگاري هيچ غمي نداري و تنها نيستي حتي ميون يه غالمه پيام كوتاه كه ميگه ديگه وقت نبودنمه...هيچي نمي فهمي...مث يه سنگ كبود كه آب روش جاري بشه و اگه بشكافه تقصير سنگ نيست...هميشه وقتي دنبال گوش شنوايي مي بيني پاي درد دل نشستي و يادت ميره مي خواستي حرف بزني، مي خواستي باشي، چيزايي مي خواستي كه همشو ازت دريغ كردن...حالا

                   " از ميان شكل هاي هندسي محدود به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد"

روزاي خزونو دارم با سكوت خدا سپري مي كنم و بهش رسيدم، سكوتي كه حتي بامزي هم فهميد و من خنديدم...سپيده گفت: صدات كه خوب و شاده، گفتم چه نشستي كه آهن شدم و نگران ضربه هاي آخرم...حالا من ميگم عادت كردن به تنهايي از خود تنهايي سخت تره و

                               عادت مي كنيم...عادت مي كنيم....عادت ميكنيم...

                             

                                                                                                      نازنين

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 23:26  توسط آنه  |